
خداحافظ ...

فرق رفتن تو با من ...
من از خدا خواستم،
نغمه های عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكنی و
ببینی كه سایه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداری تنهایی.
ولی اكنون تو رفته ای ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من این
است كه من شاهد رفتن تو هستم...

باید رفت ...
تا رسیدن به مقصد راه درازی در پیش است... پاهایم یارای رفتن نمیدهند... ولی باید رفت دیگر مجالی برای ماندن نیست... باید رفت تا دور شویم از این سر در گمی... باید رفت و به جان خرید گرد و غبار سفر را... باید رفت و خط کشید بر همه ی آرزوهای محال... بیشتر از این نباید به پای عشق سوخت...
بیا تا برایت بگویم ...
بیا تا برایت بگویم
زندگیم تو هستی
همه آبرو و همه آرزویم تو هستی
کسی که در دستهای مهربانش
دنیایی از رویای شیرین من بود
با تو هراسی ندارم
هراس از فنا شدن
بیا تا برایت بگویم
که معنای دیدن قشنگیهایت
شنیدن صدایت
که همیشه برای من تویی و همیشه تو خواهی ماند
که تنها تنها تنها تویی تو
بیا تا برایت بگویم
از این همه عشقم به تو
از این همه وفا و صبوری
از دستی که دست مهربانت را با تمام وجود خواستار است
بیا تا برایت بگویم
تکلیف عشقی که در دل نشاندی چیست...
وقتی تو آمدی ...
تو آمدی پاییز دلم بهار شد، کویر دلم گلستان شد.
وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد
تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی
تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا تبدیل به گلستان عاشقی کردی
مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی
وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون تو همان امید زندگی منی
تو که آمدی مرغ عشقی که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن کرد
تو که آمدی گذشته های تلخم را همه از صحنه دلم سوزاندم و همه را از یاد بردم.
تو که آمدی تمام خاطرات گذشته را در دفتر دلم سوزاندم، و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم!

چشمها نگهبان دلهایند ...
دلم میخواد اینبار چیزی به جز شعر هم بنویسم
چقدر زمان به سرعت میگذره ، شاید واسه من اینطوره؟؟؟
این روزها همه ی کارهامو با عجله انجام میدم ، احساس میکنم وقت کمی دارم.
تازه فهمیدم لحظه های با ارزشی رو از دست دادم، در رابطه با همه چیز !
چرا آدمها ارزش زمانی رو که زندگی بهشون میده رو نمی دونن؟
چرا قدر همدیگه رو نمی دونن؟
چرا با اینکه میدونن موندگار نیستن باز هم محبت رو ازهم دریغ می کنن؟
من این شبا حتی میترسم بخوابم
کاش نمی خوابیدم
به سگها سوگند خواب حیله ی شیطان است تا از شصت سال عمر سی سالش را به نفع مرگ ذخیره کند !
کاش نمیخوابیدم
که مادربزرگها گفته اند:
چشمها نگهبان دلهایند!!!

بی او ...
نوع مطلب :تنهایی،
بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن...
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...
لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد...
دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...
سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی٬می گذارم!
غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...
بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم...
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن
زندگیم مال تو ...
نیمی از من مال تو
نیم دیگر هم مال تو
تمام قلب و احساسام وقف تو
به خدا دگر چیزی ندارم
همان هم مال تو
جان ناچیزم فدای موی تو

فراموشم مكن ...
نوع مطلب :شعر،
ای نشسته درخیال من، فراموشم مكن
با فراموشی و تنهایی، هم آغوشم مكن
زندگانی می كنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مكن
می تراود تا شراب بوسه از جام لبت
از شراب تلخ تنهایی قدح نوشم مكن
دودم و از شعله دارم دامنی رنگین به بار
این شرر از من مگیر از نو سیه پوشم مكن
چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مكش
همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مكن
این دل درد آشنا را در شرار غم بسوز
هر چه می خواهی بكن اما فراموشم مكن

از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ ...
نوع مطلب :تنهایی،
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او زنده هستم...!
او رفت، تنها ماند...! زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد!
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو...!
گفت: عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد!
گفت: عشق آسودگیست، خیال است...! خیالی خوش!!
گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!
گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!
گفت: عشق ساده است! همین جاست دم دست و دنیا پر شده از عشق های زودگذر، عشق های سادهء اینجایی و عشق های نزدیک و لحظه ای!
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی...!!
گفتم: عشق یک ماجراست، ماجرایی که باید آن را بسازی!
گفتم: عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خویشتن!
گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!
گفتم: عشق جستجوست، نرسیدن است، نداشتن و بخشیدن است!
گفتم: عشق درد است! دیر است و سخت است!
گفتم: عشق زیستن است از نوعی دیگر...!
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!
گفتم: عشق راز است، راز بین من و توست، بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد، مگر به مرگ...!!!


