تبلیغات
بی سرزمین تر از باد - پست های تیر 1387
بی سرزمین تر از باد

ســـاده دل ...

یکشنبه 23 تیر 1387

نوع مطلب :تنهایی، 

 

دستمال كاغذی به اشگ گفت:

«قطره قطره ات طلاست

یك كم از طلای خود حراج می كنی؟

عاشقم

با من ازدواج می كنی؟»

اشك گفت:

«ازدواج اشك و دستمال كاغذی!

تو چه قدر ساده ای

خوش خیال كاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می شوی

چرك می شوی و تكه ای زباله می شوی

پس برو و بی خیال باش

عاشقی كجاست

تو فقط دستمال باش»

دستمال كاغذی دلش شكست

گوشه ای كنار جعبع اش نشست

گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد

از تن سفید و نازكش دوید

خون درد

آخرش

دستمال كاغذی مچاله شد

مثل تكه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرك و زشت،مثل این و آن نشد

رفت اگر چه توی سطل آشغال

پاك بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال های كاغذی فرق داشت

چون كه در دلش

خودش

دانه های اشك كاشت.


می گریزم ...

جمعه 14 تیر 1387

نوع مطلب :تنهایی، 

می گریزم از سكوت سرد خویش

می گریزم تا كه خود ، رسوا كنم

سخت می ترسم از آن روزی كه من

دیگری را جای خود پیدا كنم

بر ره شك و گمان حیران شدم

تا كه" من" باشم ولی سربی وسرد

یا كه بگذارم نقاب من هم شوم

گرم و داغ و آتشین و پر ز درد

دیرگاهی ست این دو دست سردمن

خالی از گرمی ِ اطمینان شده

شعله ی وحشی ِ عصیان های من

در نگاه خامُشم پنهان شده

این كه می بینم درون آینه

من نبودم من نبودم ، نیستم

این تكیده ، مات ، من كِی بوده ام

تو بگو ای آینه من كیستم ؟

خواستم نفرین كنم خود را ولی

بغض هم در حنجره فرصت نداد

روزگار آواز عشقم را گرفت

قدره فریادی به من مهلت نداد

دیگر اكنون خسته ام خسته ترین

باید اندیشه سپارم بر سفر

آه ای ققنوس وقت سوختن

این تن ِ نفرین شده با خود ببر 

 TinyPic image


مرگ ...

یکشنبه 9 تیر 1387

نوع مطلب :تنهایی، 

تهمینم یادته ازم پرسیدی:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفتم عاشق شدن

گفتی بزرگ ترین شکست؟ گفتم شکست عشق
<>
گفتی
بزرگترین درد؟ گفتم از چشم تو افتادن

گفتی بزرگترین غصه؟ گفتم یک روز چشم های تو رو ندیدن

گفتی بزرگترین ماتم؟ گفتم در عزای تو نشستن

گفتی قشنگ ترین عشق؟ گفتم من و تو

گفتی زیبا ترین لحظه؟  گفتم در کنار تو بودن

گفتی بزرگترین رویا؟ گفتم به تو رسیدن


حالا قول میدم اگه بیای بپرسی بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشمام حلقه بزنه و با نگاهی سرد بگم:

(( مرگ ))

The image “http://tn3-2.deviantart.com/fs6/300W/f/2006/353/0/7/Holding_my_last_breath_by_Princess_of_Shadows.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.



بدان که عاشقم ...

شنبه 8 تیر 1387

نوع مطلب :تنهایی، 

اگر میبینی حال خودم نیستم و در خود شکسته ام بدان که عاشقم....
اگر میبینی ساکتم ، آرامم و بی خیال بدان که عاشقم....
اگر میبینی در گوشه ای نشسته ام ، چشم به آسمان دوخته ام و ستاره ها
را می شمارم بدان که عاشقم....
اگر میبینی در کناره پنجره ای نشسته ام و به صدای آواز مرغ
عشق گوش میکنم بدان که عاشقم....
اگر میبینی همیشه حال و هوایم ابری و چشمانم بارانی است بدان که عاشقم....
اگر میبینی هنگام دعا کردن دستهایم را به سوی آسمان برده ام
و با چشمان خیس حرفهایی را زیر لب زمزمه میکنم بدان که عاشقم...
اگر میبینی همیشه سر به زیرم ، همیشه در فکر فرو رفته ام بدان که عاشقم....
اگر میبینی گل های باغچه را یکی یکی می چینم و دسته میکنم
و با لبی خندان ترانه زندگی را میخوانم بدان که عاشقم....
اگر روزی دیدی دیگر در این دنیا نیستم بدان که.....
بدان که از عشق تو مرده ام....


نرو.بمون ...

یکشنبه 2 تیر 1387

نوع مطلب :تنهایی، 

خیلی سردمه--دلم بدجوری گرفته...میخوام باهات حرف بزنم.اما نمیدونم از کجا شروع کنم.

تو این شب سرد پاییزی حرفام یخ زده-فکرام یخ زده...

سردمه...خیلی...                                                               

کاش بودی و گرمم می کردی...اما نه تو همین نزدیکیایی-تو قلبمی...دلم گرمه.

کم کم با یادت گرم میشم...

اطاقم تاریکه-یه نوری از بیرون تو اطاقم فوضولی می کنه...خیره شدم به نوری که به سقف اطاقم می تابه وستاره های اطاقمو مهتابی کرده ...

دارم کم کم میرم تو فکر...

نشستیم تو تاریکی یه لبخند کمرنگ رو لبته...میخوای حرفای آخرمو بزنم.

چشات-وای چشات..چی میگه؟نمی فهمم همونا باعث تردید من شدن.

اگه دوسم نداری پس چرا چشات نگرانه؟نگران چی؟

اینارو تو دلم میگم.دستاتو می گیرم تو دستام-وای دستات...دستای مهربونت...بغض تو گلوم نشسته...

آه...

حرفام از یادم رفته.میخوام چی بگم؟

آهان می خوام التماس کنم...نمیدونم...

                          ...سکوت...سکوت...سکوت...

ازم میخوای حرفامو بزنم...

ولی من ترجیح میدم نگات کنم.نه...نه...

نمیخوام نگات کنم.میخوام مث دیوونه ها  فرار کنم-آخه کجا برم؟ نی نی که اینجاس..

 بازم بغض میشینه تو گلوم .می خندم تا مغلوبش نشم-لعنتی رسوام می کنه...

                       ...سکوت...سکوت...سکوت...

آروم میگم نمیتونم...به خدا نمیتونم...

تومیگی میشه-بندازش دور...

چی؟دلمو؟فکرمو؟احساسمو؟چطوری؟مگه میشه؟یعنی بمیرم؟

                     ...سوال...سوال...سوال...

اعصابت داغون شده از این همه سوال آره؟میدونم.

تو ذهنم پر از سواله...به اینجا که میرسم یهو می بینم رو تختم خوابیدم.یعنی اینا خیال بود؟نی نی الان پیشم بود.

یه صداهایی میاد...صدای قلبمه...تند و تند میزنه.من ساکتم ولی اون داره فریاد می زنه...حالا اون داره التماس می کنه---

                   ...نرو...بمون...بمون...بمون...

بازم شبه...سردمه...فکر می کنم مریضم.

نه نه حالم خوبه فقط اضطراب دارم.

یاد سکوت تلخ و چشمات می افتم -گرمیه دستات-دوباره بغض...

دیگه ولش کن بزار این چشا عقده هاشونو خالی کنن.اشکام میاد پایین...

حالا دیگه روم نمیشه نگات کنم.

آخه چرا؟چون دلیل اشکام نبودنته خجالت می کشم؟

نه به اشکام نگاه کن...

خسته شدم...ذهنم خسته شده...چشمامو می بندم...دوباره همه جا تاریک میشه...        

                        اما بازم تو...




فهرست وبلاگ

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

نظرسنجی

    عشق از دید شما چگونه است؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها