خیلی سردمه--دلم بدجوری گرفته...میخوام باهات حرف بزنم.اما نمیدونم از کجا شروع کنم.
تو این شب سرد پاییزی حرفام یخ زده-فکرام یخ زده...
سردمه...خیلی...
کاش بودی و گرمم می کردی...اما نه تو همین نزدیکیایی-تو قلبمی...دلم گرمه.
کم کم با یادت گرم میشم...
اطاقم تاریکه-یه نوری از بیرون تو اطاقم فوضولی می کنه...خیره شدم به نوری که به سقف اطاقم می تابه وستاره های اطاقمو مهتابی کرده ...
دارم کم کم میرم تو فکر...
نشستیم تو تاریکی یه لبخند کمرنگ رو لبته...میخوای حرفای آخرمو بزنم.
چشات-وای چشات..چی میگه؟نمی فهمم همونا باعث تردید من شدن.
اگه دوسم نداری پس چرا چشات نگرانه؟نگران چی؟
اینارو تو دلم میگم.دستاتو می گیرم تو دستام-وای دستات...دستای مهربونت...بغض تو گلوم نشسته...
آه...
حرفام از یادم رفته.میخوام چی بگم؟
آهان می خوام التماس کنم...نمیدونم...
...سکوت...سکوت...سکوت...
ازم میخوای حرفامو بزنم...
ولی من ترجیح میدم نگات کنم.نه...نه...
نمیخوام نگات کنم.میخوام مث دیوونه ها فرار کنم-آخه کجا برم؟ نی نی که اینجاس..
بازم بغض میشینه تو گلوم .می خندم تا مغلوبش نشم-لعنتی رسوام می کنه...
...سکوت...سکوت...سکوت...
آروم میگم نمیتونم...به خدا نمیتونم...
تومیگی میشه-بندازش دور...
چی؟دلمو؟فکرمو؟احساسمو؟چطوری؟مگه میشه؟یعنی بمیرم؟
...سوال...سوال...سوال...
اعصابت داغون شده از این همه سوال آره؟میدونم.
تو ذهنم پر از سواله...به اینجا که میرسم یهو می بینم رو تختم خوابیدم.یعنی اینا خیال بود؟نی نی الان پیشم بود.
یه صداهایی میاد...صدای قلبمه...تند و تند میزنه.من ساکتم ولی اون داره فریاد می زنه...حالا اون داره التماس می کنه---
...نرو...بمون...بمون...بمون...
بازم شبه...سردمه...فکر می کنم مریضم.
نه نه حالم خوبه فقط اضطراب دارم.
یاد سکوت تلخ و چشمات می افتم -گرمیه دستات-دوباره بغض...
دیگه ولش کن بزار این چشا عقده هاشونو خالی کنن.اشکام میاد پایین...
حالا دیگه روم نمیشه نگات کنم.
آخه چرا؟چون دلیل اشکام نبودنته خجالت می کشم؟
نه به اشکام نگاه کن...
خسته شدم...ذهنم خسته شده...چشمامو می بندم...دوباره همه جا تاریک میشه...
اما بازم تو...
